من کیم کز چون تویی بویی رسدجان مرا جان ودل پردرد دارم هم تودرمن می نگر چون توپیدا کرده ای این راز پنهان مرا زآرزوی روی تودرخون گرفتم روی ازآنک نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا گرچه از سرپای کردم چون قلم درراه عشق پاوسرپیدانیامداین بیابان مرا گر امیدوصل تودرپی نباشدرهبرم تا ابد ره درکشدوادی هجران مرا چون تومی دانی که درمان من سرگشته چیست؟ درونم ازحدشدچه می سازی تودرمان مرا جان عطار ازپریشانی است همچون زلف تو جمع کن برروی خودجان پریشان مرا فکند سیب زنخدان اوبه چاه مرا غلام هندوی خالش شدم ندانستم کاسیر خویش کند زندگی سیاه مرا دلم بجاودماغم سلیم بودولی زراه رفتن اودل بشدزراه مرا هزاربارفتادم به دام دیده ودل هنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا زمهراونتوانم که روی برتابم زخاک گوراگربردمدگیاه مرا زجور اوچوبمیرم زنوشوم زنده اگربه چشم عنایت کند نگاه مرا عبید ازکرم یاربرمدارامید که لطف شامل اوبس امیدگاه مرا همچومن وصل توراهیچ سزاواری هست ؟ یاچومن هجرتوراهیچ گرفتاری هست دیدۀ دهربه دورتوندیده است به خواب که چوچشمت به جهان فتنۀ بیداری هست ای تماشای رخت داروی بیماری عشق خبرت نیست که درکوی توبیماری هست هرکجادل شده ای برسرکویت بینم گویم المنةلله که مرایاری هست گرمن ازعشق تودیوانه شوم باکی نیست که چومن شیفته درکوی توبسیاری هست هرکه روی چوگلت بیندداندبه یقین که زسودای تودرپای دلم خاری هست «گربگویم که مراباتوسروکاری نیست» قاضی شهرگواهی بدهد کاری هست هرکه راکارنه عشق است اگرسلطان است تووراهیچ مپندارکه درکاری هست تازرشعرمن ازسکۀ تونام گرفت هردرمسنگ مراقیمت دیناری هست گربگویم که مرایارتویی بشنو،لیک « مشنو ای دوست که بعدازتومرایاری هست» سیف فرغانی نبودبریارت قدری گردل وجان تورانزدتومقداری هست من بودم وخیال ودیگرهیچ درحسرت توبازمی مانم متن تورادرخویش می خوانم به هوا درون چاه به هرکجا بادوبال رنگین جای بی غم جای بی نم نم گریه جایی که فقط خداست آسمانش ازطلاست زمینش مثل هواست آدماش آدمِ آدم عاری ازرنگ وریا خالی ازقال ومقال دلشان پرازصفا بی خیالِ بی خیال در غروب هرروز دل من می گیرد مثل یک عاشق مست که ندار معشوق مثل یک استادی که نداردشاگرد که ندارد لیلی دلِ من شاید درخویش داردمی ترکد ای بی خبرازمحنت روز افروزم دانم که ندانی از جدائی چونم بازآی ،که سرگشته تراز فرهادم دریاب ،که دیوانه ترازمجنونم اشک من گوهریکتای من است زادۀ چشمِ گُهرزایِ من است حاجتِ زمزمۀ عودم نیست اشکِ من زمزمۀ پیرای من است باصفاتربود ازشبنم صبح نقشی ازروح مصفّای من است خون دل،درقدحم افشانَد ساقی وباده ومینای من است همه ساله حج نمودن سفرحجازکردن زمدینه تابه کعبه سروپابرهنه رفتن دولب ازبرای لبیک به وظیفه بازکردن به مساجدومعابدهمه اعتکاف جستن زملاحی ومباهی همه احتزاز کردن شب جمعه هانخفتن به خدای رازگفتن زوجودبی نیازش طلب نیازکردن به خداکه هیچکس راثمر آنقدرنباشد که به روی ناامیدی دربسته بازکردن سنگین دل وبدخوست نمی بایدخواست مارا،زتوغیراز تو تمنائی نیست ازدوست بجزدوست ،نمی بایدخواست بهریک گل منت صدخارمی بایدکشید من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل بخت بدبین ازاجل هم نازمی بایدکشید
خوب رویان عالم رحم ندارد دلشان بایدازجان گذری وانگه شوی عاشقشان آنروزکه سرشتندزگِل پیکرشان سنگ درگِلشان بودو همان شردلشان![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |

